اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
1848
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
ص 145 ، س 13 : ارتعوا فى رياض . . . بچريد در بوستانهاى بهشت . گفته شد چيست بوستانهاى بهشت اى رسول خدا ؟ گفت مجالس ذكر . ص 145 ، س 23 : لا راحة للمؤمن . . . پيش از ديدار خدا براى مؤمن آسايشى نيست و مرگ در برابر ديدار خدا هيچ است . ص 146 ، س 9 : ان عبدا خيرا . . . بندهاى از بندگان خدا آزاد گذاشته شد ميان اين جهان و آن جهان ؛ پس زندگى جاودان را بر زندگى برتر شمرد . . . اى دريغ كه پيامبر خدا را از دست داديم . . . من باك ندارم كه من بر مرگ درآيم يا مرگ بر من درآيد . ص 146 ، س 13 : لا تقولى . . . مگوى اى اندها ، بلكه بگوى : اى خوشا ، زيرا فردا دوستان ، محمد و گروه او را ديدار خواهند كرد . ص 147 ، س 5 : تذللنى عند . . مرا در نزد كسى خوار مىكنى كه گرامىام مىدارد . ص 147 ، س 6 : يا حبيبى أ حياة . . . اى دوست من ، آيا زندگى است پس از مرگ ؟ گفت : اى دوست من ، ياران نمىميرند بلكه از خانهاى به خانهء ديگر منتقل مىشوند . ص 147 ، س 20 : و قال حارثة حين . . . چون پيامبر از حارثه پرسيد : حقيقت ايمان تو چيست ؟ گفت : خود را از اين جهان ببريدم پس روز را تشنگى چشيدم و شب را بىخوابى كشيدم ، و گويا من به تخت پروردگار خود مىنگرم كه برجسته است و گويا و گويا . . . پس او آگاهى داد كه چون از اين جهان ببريد ، خدا دلش را روشن گردانيد و نهان آن بر وى پيدا شد . پس پيامبر گفت : هركه مىخواهد به بندهاى نگرد كه خدا دلش را روشن ساخته به حارثه بنگرد كه او روشندل است . ص 151 ، س 12 : فاذا احببته . . . چون او را دوست بدارم ، زبان و گوش و چشم و پاى و دل او شوم چنانكه با من به سخن آيد ، با من بيند ، با من شنود ، با من راه رود و با من داند .